تبليغاتX
دو خط موازی

دو خط موازی

گلچهره مپرس کان نغمه سرا از تو چرا جدا شد...گلچهره مپرس پروانه تو بی تو کجا رها شد

نقل مکان از بلاگفا

سلام دوستان خوبم که به اینجا سر می زنید.

بدلیل مشکلاتی که در نحوه دیدن وبلاگ وجود داشت ناچار به پرشین بلاگ نقل مکان کردم.

هرچند اونجا هم صد درصد درست نشده که من نمی دونم مشکل از چیه اما از این به بعد در این وبلاگ  منتظر دیدنتون هستم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 9:3  توسط گلچهره  | 

بهار

لازم نوشت: ظاهرن مطالب این وبلاگ در مرور گرهای مختلف به طور متفاوتی دیده میشه. اگه شعری رو در ادامه مطلب بهار می بینید که هیچ ربطی به بهار نداره به خاطر این اختلال موجوده چراکه این شعر مال حدوداً یکی دو ماه پیشه و بین اون شعر و پست آخر ( بهار ) حدوداً 10-15 تا فکر کنم پست دیگه وجود داره. حالا چرا پریده اومده این زیر خدا می دونه خودمم هنوز سر در نیاوردم چی به چیه به هر حال انگار اشکال هم از گیرنده اس هم فرستنده

دیروز و دیدی بهار بود.چه هوایی چه بهاری.امسال با این ملایمت هوا غافلگیر شدیم .30 روز دیگه یه چیزایی دوباره نو می شن. من نو می شم تو نو می شی زمین و جنگل و دریا و درخت هم نو می شن.امروز صبح هم آسمون و زمین بهار بود.ازون هواهایی که دوست نداری ازش دل بکنی و پاتو که از خونه می ذاری بیرون دوست داری همونطور تو اون هوا و ناز کردنای ابرا و نسیم  لم بدی رو صندلی پارک یا روی تاب توی  یه خونه باغی .

از اون هواهایی که جون میده واسه قدم زدن و دیدن جوونه های سبز. ازون سبز تازه – روشنا.که فقط مال ماه فروردین و اردیبهشته. همون هوایی که آسمونش خیلی عجیبه در آنی رگ می زنه و آنِ دیگه آفتاب آفتاب می شه. این حالتها حسّای عجیبی به آدم می ده انگار با زبون بی زبونی میگه که حتا غمها حتا آسمونای ابری حتی سیاه ترین لحظات هم می تونه به سرعت برق و باد آفتابی شه.و تو نگران نشی از ابرای سیاهی که یه دفعه اومدن تو آسمون و شاید بخوان قرار و قدم زدنی و به هم بزنن.و تواین حال از پنجره گوشه آسمون و نگاه کنی و ببینی کم کم داره ازو ن دور دورا آسمون آبی میشه و می فهمی هوا خوب خواهد شد و تو خواهی توانست بری به هر جا که می خوایی.

خوشحال باشی که تا عزم رفتن کنی و مهیّا بشی آسمون هم آبی شده و بهانه ای نخواهی داشت. بری قدم بزنی بشینی رو صندلی خیس و کثیف بشی .عین خیالت نباشه. بارون بزنه چتر باز کنی عین خیالت نباشه. بارون که بند بیاد از نگاه متعجب آدما بفهمی ......هنوز چتر بالای سرته و بازم..... عین خیالت نباشه. بخندی و گل کنی و ببار ای ابر بهار استاد و بلند بلند فریاد بزنی و باد بشه و حجاب از چهره ات بره کنار و عین خیالت نباشه.

چه هوایی چه بهاری . هم بده هم خوبه .میخوایی از اون خیابون هیچوقت نرسی خونه اما می رسی. باید برسی .چرا نرسی؟ مگه آسمون سیاه و یادت نیست به چشم هم زدنی آبی شد .تو هم آبی می شی . خیی زود.و یه چیزی تو چهره ات گل می کنه و دوباره می شی گل چهره

/*]]-->
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 13:14  توسط گلچهره  | 

نظاره

چه کم رنگ بودی تا اینکه از صدایی و نگاهی و لبخندی و سلام گفتنی رنگ گرفتی.بال در آوردی پرواز کردی و شوق داشتی اما انکار کردی.و ترسیدی شاید.

به یاد آوردی و سبز شدی ، ریشه دواندی و پر رنگ شدی.

پرسید چه رنگی داری گفتی: رنگ تو.

خندید. رنگ من؟ از من که چیزی نمانده .صدایی ؟ نه.کلامی ؟ گاهی.

دیر بود آخر چه دیر صدایت به صدایش رسید چه دیر...فاصله را کم کردید کمه کم.اما دیری نپایید شادیتان . دستهایتان که به هم رسید از هم گسستید.بازو در بازوی هم کشیدید آهی سر دادید و دویدید اما نرسیدید.دانستید هر دو انتها را و دویدید برای  نرسیدن .دویدنی  برای نرسیدن. پاهایتان را بستند .شاید هم بستید کسی نمی داند. این را فقط تو میدانی و او.و من ،هیچ .هیچ نمی دانم.من فقط دیدم.

رنگها زیاد بود اما تو رنگ او را خواستی . دل به دلش دادی کمی دلبری کردی .کمی هم آواز شدی با او .کمی.... کمی .... کمی....

همین کم کمَک ها شدند یک دریا . دریایی از هر چه خواستنی ها و دوست داشتنی هاست.از رویای تو تا رویای او فاصله ای نبود.اما تو و او در حقیقت فاصله هایی داشتید به وسعت همان دریا. این را که دانستی.از او از خواسته هایت و همه چیز گذشتی.به او هم گفتی بگذرد.و این بود که دوباره کم رنگ شدی.یادت هست؟؟من فقط دیدم اینها را ولی چه خوب یادم هست.می بینی؟؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 12:0  توسط گلچهره  | 

دلمان که بگیرد...

باز می خواهم تو را پیدا کنم....................با تو شاید خویش را معنا کنم

من کی ام گر خودشناسی داشتم.....کی ز خود بودن هراسی داشتم


شده آیا بعضی وقتها نخواهی آنی باشی که هستی؟ حتماً شده . تا به حال دلت برای شیطنت های بچه گانه ات ، حتی دلبستگی ها و عاشقی هایت تنگ شده باشد ؟ جاهایی فکر کنی چه دست و پا بسته ای. و کجاها شکسته ای و چه ها دیده ای و شنیده ای

جرقه ای گاهی خرمنی را شعله ور مرکند اماتو می توانی خرمن باشی تا زود آتش بگیری یا آب که آتش را خفه کنی. صاف و زلال و سیّال.

نمی توانی کسی را روی برف هل ندهی ، روی اعصاب کسی راه نروی ، شیطنت نکنی ، قلقلک ندهی کسی را ، آب یخ را قطره قطره در خواب در پیراهن کسی نچکانی ، حرفهایش را تیکه کلام نکنی و تحویلش ندهی و بی پول نشوی و عزیزی از دست ندهی و به سوگ مرگی ننشینی و دلت را نشکنند دلی را نشکنی و عاشقی نکنی و دلتنگ نشوی و نگریی و نخندی و بدون اینها ، آدم بمانی و بزرگ شوی .

نه نمی توانی.

با خود می گویم اگر همه این کارها را که نه چند بار بیشترش را اگر نکرده بودم الان اینی نبودم که هستم.

شده حتی در اوج غم ها بخواهی خدا زنده نگهت دارد  تا ببینی و بدانی آخرش چه ؟ چه خواهد شد؟

یا حتی بدتر از آن شده گاهی بخواهی بخوابی و دیگر بیدار نشوی. من یک بار خواسته ام فقط یک بار و چه بد خواسته ام.

شده  صبحی که بیدار می شوی در آینه به خود لبخند بزنی و یک آخیش بگویی که همه چیزت سر جایش نشسته.بعد بخندی و بگویی مگر می شود غیر از این. اما شده است. می دانی؟ دیده ام دختر جوانی را که صبح چشم گشوده دیگر نتوانسته کتابهای درسش را در کمدش تشخیص دهد و گریه کرده است و بسیار طولانی نابینا مانده است و الان کمتر از من و تو می بیند.

دیده ای کسی را ، یک ایرانی پر از تعارف را که در مقابل چندین نفر وقتی هزینه درمان مادرش را گفتند دستش را کشید و برد و داد زد من حتی کرایه خانه ام را هم ندارم بدهم و شرم نکند از گفتن این حرف از این خاری.و تو به جای آن بشکنی.

یا پدری که چنان در آزمایشگاه با پسر عقب مانده اش عاشقی کند که تو گویی یوسفی زائیده است و فرزندش حتی نتواند پاسخی دهد این محبت ها را.و تو در دل گریسته باشی

خیلی ، خیلی چیزهای دیگر در زندگی مان می شود و شده است که یا ندیده ایم یا با ندیدنش راحتتر بوده ایم.تلخی ها و شیرینی ها را دیده ایم اما خواسته ایم باز هم اینی نباشیم که هستیم.می خواهیم دائم همه چیز به نفع مان تغییر کند و زمانه ما را گم کند اما وقتی گم می شویم می خواهیم کسی پیدایمان کند. پیدایمان که می شود می فهمیم چقدر دیر دیده شده ایم.دیر که دیده می شویم دلمان می گیرد و دلمان که می گیرد .....

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 15:9  توسط گلچهره  | 

فعل معکوس

/* /*]]-->*/

می خواهم در دوردست ها ناپدید شوی اما آن طوری که من ببینم تورا.حتی تصویری محو هم اگر باشد کفایت می کند.فقط کافیست همیشه ردّی یا نشانی از خود برایم بگذاری .می توانم بگردم و پیدا کنم تورا اما می خواهم خیالم راحت باشد که هرگز آنقدر دور نمی شوی که افق دیده گانم آن هنگام که سر بر آسمان می کشد تو را نبیند آنجا.

میدانی؟ همیشه آرام آرام کنار می کشی آنقدر محترمانه که ممکن است حس نشود حتی .اگر بدانی بودن من بی تو بهتر است حتی اگر تو این را نخواهی اما در آخر راضی به همین خواهی شد.اینست آن چیزی که مرا ذوب می کند. وقتی می گویم برو یعنی بمان ! فعل معکوس می دانی چیست؟ اما وقتی می گویم هیچوقت کاملاً محو نشو یعنی نشو این دیگر معنای وارونه ای ندارد .این را تو میدانی مگر نه؟ فعل های معکوس و واقعی مرا می فهمی مگر نه؟ می خواهم که بفهمی . می فهمی که وقتی میگویم برو یعنی چه. اما به آن تن نمی دهی چون این برایم بهتر است.این را من می دانم.اشتباه نمی کنم مگر نه؟همیشه همینطور است می آیی سلام میدهی اگر جوابی نشنوی می کذاری به پای نشنیدن دوباره که سلام میدهی میدانی که شنیده ام و پاسخ نداده ام و میگذاری به پای فراموشی...

****************************************************

بعد نوشت:

روی تخته سیاه کافی شاپ نشر ثالث نوشته بود: "عشق را مجالی نیست حتی آنقدر که بگوید دوستت دارم"

*******************************************

دل نوشت:

گیرم که بدانی - گیرم که ببینی - گیرم که بگریی گیرم که بگریم چه فرق می کند وقتی چیزی بین ما نمانده باشد.....


+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 13:33  توسط گلچهره  | 

این منم گل یا نسیم

/* /*]]>*/

در کتابفروشی قدم می زنیم .می گوید: " راستی در دفتر خاطراتی که با هم خریدیم چیزی نوشتی ؟" میگویم آری و می اندیشم که نشد ادامه اش دهم و می دانی که دیگر ، اینجا دفتر خاطرات من است.اینجا آنجائیست که من می توانم خود واقعی ام باشم ، یا نباشم. راست بگویم یا نگویم.بپذیرم یا انکار کنم. اینجا دیگر مثل آن دفتر نیست که قایمش کنم در انتهای کمد  لباسهایم تا کسی نبیندش.

صفحه های اینجا همیشه به روی همه باز است و من در آن می نویسم.

چه اهمیت دارد من که هستم و آنکه مرا می خواند کیست و از کجاست؟راست بگوید نوشته هایت زیباست یا من دروغ بگویم امروز خوبم.

چه اهمیت دارد اگر اینجا منِ واقعی ام باشم یا نباشم؟ یا تو ، مرا ببینی یا نبینی

آنقدر اینجا همچون خود یافته ام که می توانم تا آخر عمر هر روزم را با یکی از آنها گریه کنم یا بخندم.

چه اهمیت دارد اگر تو هم نباشی که مرا ببینی یا بخوانی

چه خوبست وقتی  گم می شوم در لا به لای این حجم عظیم و این یعنی من هستم و کسانی هستند که مرا می خوانند می توانم فریاد بزنم بی پروای شناخته شدن و دل به دریا بزنم و هر چیزی بگویم.می توانم من باشم یا نباشم می توانم گل ، نسیم ، آتش یا خاکستر باشم . اینجا صفحه های سپید زیادی در انتظار رویش کلام ما هستند .

توضیح:

صداقت نوشتار هیچ کس را نمی خواهم زیر سوال ببرم اما حرفم اینست که لااقل در دنیای مجازی می توانی واقعاً آنی باشی که هستی یا حتی خودت را در پس پرده هایی پنهان کنی تا کسی نشناسد تورا و این جذابیت این دنیاس. هرچند هستند کسانی که خود واقعی شان را بی پروا می نگارند از روزمره گی ها و دغدغه هاشان ولی آنها هم می توانند شخصیت های زندگیشان را جابه جا کنند بی آنکه تو بدانی و بفهمی این را.و این در تفاوت موقعیت هایی ست که  آدمها در آن قرار دارند مقصودم اینست که می توان دراین دنیا گاهی شخصیت هارا طوری پردازش کرد که دست آخر نفهمند این همان تو هستی یا نه.چون خیلی برای کسی فرقی ندارد تو که هستی مهم اینست که خوانده می شوی و خواننده ها باعث تشویق یا تنبیه تو می شوند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 9:32  توسط گلچهره  | 

من روان دائم يک دوست داشتن هستم ...

/* /*]]>*/

دیگر نمی خواهم پنجره ای باز باشد ، چراغی روشن باشد تا من چشم بدوزم بر آن سوی دیواروپنجره تا بیایی و ببینمت شاید.قبل تر ها که گفته بودم بیا ، می آمدی و من از شرم ، نگاهت می کردم اما کلامی نمی گفتم تا اینکه با سلامی مرا میهمان هوایت می کردی و من چون کودکی لبخند شادی بر لب رانده اشتیاق گذشته ها را در میان نوشته هایت می جستم.و شاد می شدم و شادتر آن زمان که در حال خراب من صدایت میهمان دلم می شد .دوست می داشتم این اشتیاق تلخ و شیرین روزهای خاکستری را. التهاب دیدنت و خواندن و شنیدن هایت را . می خواستم که باشی که ببینمت که حس کنم تو راعمیق.

اما نمی دانم چه شد که نمی خواهم دیگر چراغی روشن از تو ببینم هیجان بیابم و داغ شوم و در آخر تلخ ، که چرا واقعی نیستی برایم.چرا دوری از من و من نمی بینمت اما می خوانمت.لمست نمیکنم، لمسم نمی کنی اما حس می کنم تورا.و حس می کنی مرا.

یادت هست پیشتر ها را ؟ ساده تر بودیم باهم ، راحتتر ، بی ترس تر.ولی حالا می ترسیم از بی بودن های هم.بی دیدن های هم، دلتنگی و افسردگی های هم.

باری... اینست شاید که نمی خواهم دیگر پنجره ای از من برای سلام تو باز باشد .اما می دانی آیا که این چقدر تلخ است وقتی می توانی ببینی کور شوی ، بشنوی کر شوی و وقتی می خواهی بنویسی ، کاغذهایت را باد ببرد و تو لاجرم همه چیز را فقط و فقط به ذهنت بسپاری و با اینکه اگر فراموش شود راحتتری اما آن آخرهای مغزت و دلت ، بخواهی که همیشه بماند تا یادت باشد:

 

باز می گردم . هميشه باز می گردم .
مرا تصديق کنی يا انکار . مرا سر آغاز بپنداری يا پايان . من در پايان پايان ها فرو نمی روم .
مرا بشنوی يا نه . مرا جستجو کنی يا نکنی . من مرد خداحافظی هميشگی نيستم .
باز می گردم . هميشه باز می گردم .
خشم زمان من بر من مرا منهدم نمی کند . من روح جاری اين خاکم .
من روان دائم يک دوست داشتن هستم ...

" نادر ابراهیمی عزیز"

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 11:50  توسط گلچهره  | 

ناگفته

به یاد همون حال و هوای قدیم یکی از شعرای متاثر از فروغ ( البته نه به پختگی و قدرت اون )  که تو همون شبا مهمون دلم شد و رو کاغذ اومد و می ذارم اینجا ............

هرگز نبوده قدرت آنم که عشق را

تقدیم آن نگاه پر از خواهشت کنم

فرصت نبوده تا که  گل و آب و آینه

تقدیم آن نگاه پر از تابشت کنم

 

فرصت نبوده تا که بگویم عزیز دل

این داغ عشق توست که بر دل نهان شده

این آتشی که کنون بر دلم نشست

از خشم های تیره ی دوران عیان شده

 

تا آمدم که بگویم قرار دل ،

               از روشنی  تمنای چشم توست ،

دیدم که محو شدند آنهمه امید

دیدم که از نهال دلم جز غمی نرُست

 

دیدم که داغ بر انگشت دل زدی

تا آمدم که بگویم حدیث عشق

رفتی به غربت شبهای بی حصار

من ماندم و صدای نفس های غمین عشق

 

فرصت نبود و همه حرفهای من بماند

دیگر نشد تا که بگویم امیدمی

فرصت نشد تا که بگویم به عمر خویش

اینسان غم زمانه به محنت ندیدمی

 

قدرت نبود بر دل و شرمم زگفته هاست

تا از چه رو غصه ی عشقم نهفته ماند

من از چه رو قصه ی خود را نگفته ام

او از چه رو ناله ی روحم ز دل نخواند

 

شایدم صدای گریه ام آنسان بلند نیست

تا بشنود صدای غم ناله های من

دانم ندیده او یکدم به عمر خویش

نقش تنم را به جز از سایه های من

 

من گم شدم در این زمانه و از خود همیشه دور

نجوای ناله ی خود را کنم صدا

گویم کجاست او که مرا داغدیده کرد

باید که عقده های دلم را کنم رها

 

باید ز آسمان بچینم ستاره ای

گرچه به دیدنش عمرم تباه گشت

گرچه نبود ستاره ای و دلم تا به آخرت

در ماتم شبانه اش هر دم سیاه گشت

 

فرصت نبود و حیف دوصد شعر نو

در تنگنای حنجره ام نگفته ماند

افسوس در سیاهی این گور بی نشان

هیچ عابری ز رخم غصه را نخواند

 

هرگز نبوده قدرت آنم که راز خود

بر پهنه ی کبود دلت بازگو کنم

بگذار تا نگفته بمانم در این سرود

شاید یه روز عقده ی دل بازگو کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 10:30  توسط گلچهره  | 

گريد به زيرِ چادرِ شب، خسته ، دريا به مرگِ بختِ من، آهسته.

/* /*]]-->*/

میز تحریر که نداشتم .یه میز با چهار تا  پایه بیست - سی سانتی کوتاه داشتم .یه عالمه کتاب شعر . چندا تا قلم نی و مرکب های رنگی . شمع هم داشتم .آهنگهای باران عشق و ونجلیس و یانی و یادگار دوست و نیلوفرانه و... دوستای خوب من بودن.

خونه که ساکت می شد هر وقت حال و هوای پریشونی داشتم چندتا ازون کتاب شعرارو می چیدم دورم.فروغ و فریدون مشیری و سهراب بیشتر می خوندم . بعدها آیدا در آئینه شد همدم من و محمد علی بهمنی و مصدق هم اضافه شدن . این لابه لا یغما گلرویی و بقیه هم بودن که منو به ذوق می آوردن برای گفتن ترانه.

باران عشق با صدای نه خیلی بلند پخش می شد و جیر جیر قلم روی کاغذ و عشقم هم سوزوندن دور کاغذا بود که از استاد یاد گرفته بودم.چه حال خوبی پیدا می کردم این موقع

چقدر شعر می خوندم . با فریدون عاشقی می کردم و با فروغ گریه و فهم شعرای شاملو به بلوغ فکری من کمک می کرد انگار هر روز یه چیز تازه ای کشف کرده باشم با دقت خط به خط کتاب آیدا در آئینه رو با بهترین دوستم تو عالم نوجوونی تعبیر و تفسیر و می کردیم و گاهی به شوخی به آیدا حسودیمون می شد.

انگار که بدونم قراره بعده ها ازین حال و هواها فاصله بگیرم اول هر کتابی که می خریدم حتماً تاریخ می زدم و کنار هر خط و جمله ای که دوست داشتم علامتی که هان ! یادت نره این روزا . روزای پر التهاب نوجوونی، روزای دردای سطحی و کشف و شهود.

وقتی شاملو خوندی برام و من ادامه شو گفتم تعجب کردی که آفرین توام ازین شعرا می خونی. یادم نمیره احساس آدمای فرهیخته بهم دست داده بود که خیلی حالیشونه ( اما نبود ) و خوشحال از اینکه به خاطر شاملو بهم نزدیکتر شدیم و صدای تو که هنوز تو گوشمه

تو خوبی و این تمامی اعتراف هاست.

و من راست گفته ام و گریسته ام.

و این بار راست می گویم تا بخندم

چقدر حال و روزای خوبی بود. چی شد؟ چی شد که همه چی سرد شد ؟ چی شد که من یادم رفت" تو عشقت رو در سال بد یافتی *"؟

چی شد نتونستم بی حوصله گیاتو تحمل کنم و همه چیز و خراب کنم و برم ؟ چی شد ؟ چرا حالا که بزرگتر شدم اینقدر ازون روزا فاصله گرفتم صدای رادیوو سه شنبه شبایی که عاشق صدای گوینده اش بودم یادم رفته.یادم رفته چه شبایی رو چند ساعت تموم می خوندم و می نوشتم و رویا پردازی می کردم به عشق اینکه فرداش بدم دوستم بخونه و به به و چه چه کنه. الان نزدیکترین کسم به من با نوشته های من غریبه اس و این پایگاه بدون نور شمع و جیر جیر قلم و بعدترها التهاب شنیدن صدای کسی از سوراخ سوراخ های گوشی تلفن  برای من شده مثل دفتر خاطرات.چقدر تلخه که آدم اینقدر غرق در روزمرگی ها و زندگی ماشینی و خستگی و ملالت بشه.

کاش سه ثانیه دکمه رو نگه می داشتم و همه چی ری استارت می شد و برمی گشتم به اون روزا که فقط همین همین حال و هواشو دوست دارم نه هیچ چیز دیگه ایشو...

*شاملو

--------------------------------------

بعد نوشت: سرم درد گرفته حالم خراب شد وقتی شنیدم یه زن 8 سال تمام زیر مشت و لگد و تحقیر بوده و دم نزده و امروز وقتی صورتش خرد و خمیر شده می خواد قید بچه و زندگیشو بزنه. اونم کسی که دعا و نماز و خلوص واقعیش همیشه برام تحسین برانگیز بوده.خدایا تو کجایی؟


+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 11:22  توسط گلچهره  | 

به تو....

/* /*]]>*/

می دونم تمام این سالها سستی در ارتباط از من بوده و تو همیشه مصمم و با اراده به همراهی با من عشق داشتی و من از هر فرصتی برای فرار از تو استفاده می کردم هرچند الانم گاهی گریزهایی می زنم اما دیگه مثل قدیما نمیشه زد زیر همه چیز و یه شبه همه چیزو فراموش کرد و تو رو ندیده گرفت و دلتنگت نشد و گناه همه چیز و همه کس رو به پای تو نوشت.

دیگه بی انصافیه حالا که تو کلبه ای که به همت تو ساخته شده و من زندگیمو می گذرونم انقدر تلخ باشم که هیچی شیرینم نکنه.و برعکس قدیم حتی اگه از توجهات تو منزجر بشم حالا دیگه باید ازت توجه بخوام. نمیدونم چرا ، اما تازگییا احساس می کنم چقدر به یه شونه ی واقعی ، دست واقعی ، نگاه واقعی و به یه آدم واقعی احتیاج دارم.به خاطر این نیازه که باید تو رو بیشتر ببینم بیشتر لمس کنم و بهت عشق داشته باشم.

دیگه از فکر کردن به کسی که مال من نیست خسته شدم و یه مالکیت دائم میخوام . میدونی شاید از دوری اونه که دارم به تو پناه می یارم ( کاش این نباشه ) اما هر چی که هست این روزها یه کم بهترم . کاش توام خوب بمونی و من هیچوقت از اینکه تو نباشی نترسم. با اینکه میدونی و می دونم که چقدر یاغی ام اما آرامش کلبه مون برام به قدری هست که نخوام از دستش بدم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 12:6  توسط گلچهره  | 

گاهی دلم برا خودم تنگ می شود...

/* /*]]>*/

م ی د ا ن ی ؟

این روزها چقدر دلم برای خودم میگیرد.چند یلدا از اولین یلدایی که تو را شناختم گذشت همان شبی که فهمیدم چیزی از تو در من کم است ، تکه ای گم شده که هنوز هم پیدا نشده میان ما. همان شب که شروع دلتنگی های این روزهای من شد برای خودم.و مجبورم بگویم کاش نبود اون روزها کاش نبودی هیچوقت کاش نمی آمدی.آنقدر از خودم دورم کردی آنقدر تلخم این روزها آنقدر پرم از هیچ ، از حجم غمگینی که روزی تنها روزنی بود و اکنون وسعتی که افقی در آن دیده نمی شود که در نظرم همه از من دورند.

تو دوری .او دور است . حتی من هم از خودم دورم.خیلی دور خیلییییییییی


در نگاهم باز باران را ببین

در شب یلدای من چون موج باش

از هر آن سویی که میدانی بکش

بر هر آن سویی که می خواهی ببر


با من غمگین من چون رود باش

دستهایم را ببر تا بیکران

همچو آرامی آن رود بزرگ

همچو تکرار غزل های نهان


با من از بیراهه ها حرفی مزن

با من از تکرار من شعری بگو

واندر آن روزی که داغ حسرتم

از دلم گاهی  نسیمی را بجو

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 11:12  توسط گلچهره  | 

می گذرم؟؟؟

دلم گرمای آغوش کسی را می خواهد که ساعتها سر در سینه اش فرو می بردم و دکمه پیراهنش را به بازی می گرفتم اوکه ساعتها با او چون لحظه ای می گذشت و دریغ که هیچگاه بیم حسرت در وجودم نبود .چه ، اگر اینگونه بود دیگر اکنون با تلنگری به غمی عمیق فرو نمی رفتم و تو را هر دم آرزو نمی کردم.

در آن دم که بر او فریاد می کشم این فریااااااد  این فریاد ، فریاد خشم من است از خویش و نه از او .چرا که من ، فقط من ، این منِ تلخِ امروز دلیل اینهمه عذاب فرداهای خویشم.

وقتی که اورا در آغوش می کشم از حسرت دوری توست . از داغیست  که تو بر پیشانی ام نهاده ای و من ، پیشانی بر سینه ای می کشم که می دانم غمگسار من نیست.

با هر آمدنی شاد می شوم و هر بار که عزم رفتن می کنم گویی نفسی از من بریده می شود به دست و پای زندگی می افتم که نه! مرا با عشق او تنها بگذارید.

می خواهم رشته ی اتصال از او بگسلم او که از من نیست اوکه گویی پاسخ ندانم کاری های من است.و به تو بپیوندم .اما افسوس میدانی و می دانم که تو از من هستی اما مال من ، نه...

دلم آغوشی می خواهد که نداشته هایم را به من بدهد و چون گذشته ، همان روزهای رفته ، کنار تخته سنگی در دل دشت بوسه بارانم کند.

و من مست عطر تن تو پیچیده در دامن طبیعت واله و شیدا مجذوب عشقی شوم که اکنون نامش هجر است و صبر می خواهد و درد دارد.........و تو اکنون پس از سالها به من میگویی بگذرم

بگذر تا در شرار من نسوزی ، بی پروا در کنار من نسوزی
همچون شمعی به تیره شب ها
می دانی عشق ما ثمر ندارد ، غیر از غم ، حاصلی دگر ندارد
بگذر زین قصه ی غم افزا


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 9:55  توسط گلچهره  | 

سایه روشن

/* /*]]>*/

من به تکرار خودم می خندم

به نگاهی که هر روز در آئینه ی صبحی روشن

تیره از تلخی تردید تو در تکرار است

و دو دستی که هر روز به آبی روشن

دیده ی خسته ز فردای مرا می شویند.

روزها می شنوم گریه ی سایه ی غم های تو را

من به تو می نگرم ، تا شود صبح ز رویای درازت آغاز

و شبی تازه رقم می خورد از آنور روز

من نمی ترسم از این خواب عمیق

روز و شب دیده کنم باز به دیدارت باز.............

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 9:17  توسط گلچهره  | 

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

به یاد.......................................


وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید

وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید

وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید

من عاشق چشمت شدم  نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 23:9  توسط گلچهره  | 

ما را به رندی افسانه کردند

حافظ یه غزل قشنگ داره که من خیلی دوسش دارم

عیشم مدام است از لعل دلخواه            کارم به کام است الحمدلله
ای بخت سرکش تنگش به بر کش          گه جام زر کش گه لعل دلخواه
ما را به رندی افسانه کردند                   پیران جاهل شیخان گمراه
از دست زاهد کردیم توبه                      و از فعل عابد استغفرالله
جانا چه گویم شرح فراقت                     چشمی و صد نم جانی و صد آه
کافر مبیناد این غم که دیده‌ست             از قامتت سرو از عارضت ماه
شوق لبت برد از یاد حافظ                     درس  شبانه ورد سحرگاه

یه غزل جالب دیگه امروز به چشمم خورد:

خواندمرادوست شام وسحرگاه 

لبّیک   گویم  با   شرم  جانکاه 

 راه   درازی   در     پیش    دارم

اما  چه   سازم  با  عمر   کوتاه

  پشتم  خمیده  از   بار   عصیان

یارم  بود  غم   کارم   شده   آه 

 از  بس شکستم پیمان  و توبه

 شرم  آیدم   از   «اَستَغفِرُ الله»

  کوه   گناهم  نومید  می‌داشت

 »لا تقنطوا»  کرد  آن  کوه را کاه

 خواهی   بدانی    احوال   زارم

بشنو  زِ حافظ  این بیت دلخواه 

»آئین    تقوا    ما    نیز   دانیم

 لیکن  چه  چاره با بخت گمراه«

 بارد  زِ مژگان  هر  شب  ستاره

 دارد «شکوهی» تا  مهر آن ماه


+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 11:32  توسط گلچهره  | 

خدایا یه کم فکر کن

میدونی که بعضی چیزا انگار گره خورده به زندگی آدما. خداروشکر هیچ خوشبختی پایدار نیست و هزارتا بلا میاد سر آدم میگیم تقدیره ، سرنوشته ، خدا خواسته، تا تلخی نباشه شیرینی معنی نداره و هزارتا توجیه ( یا توجیح ) دیگه.این بدبختیایی که مثه خوره می افته تو جون آدما چی ؟ بابا هیچ راه فراری ازشون نداری این  چه جور سرنوشتیه؟ این چه حکمتیه ؟ هر چی دست و پا می زنی بیشتر فرو میری که .ای بابا به اینم میگن تقدیر؟به نظر شما میشه اونایی که بلای جون آدم هستن مثه باباهایی که هی بچه هاشونو کتک می زنن و بچه هه فقط 15 سالشه و راه فراری نداره و مدام داره این تصاویرو صحنه ها رو میبینه چی کااااااااااار کنه؟ مامانه طلاق نمیگیره . بزرگتر میشه و می تونه از خونواده جدا بشه و جدا زندگی کنه اگه پول نداشت چیکااااااااااااار کنه؟ اگه کسی حاضر نشد باهاش ازدواج کنه یا پول نداشت بره خواستگاری چی ؟ آخه تا کی باید تاوان گناه نکرده رو پس بده؟

این پدر ، تا کی باید زنده بمونه؟ تا کی ادامه بده تا کجا؟ یه خونواده رو کشته ها اما باز داره زندگی میکنه؟ کی جواب این کثافت کاریاشو میده؟ اگه بیمار روانی باشه چی ؟ دادگاه بگه درصد بیماریش در حدی نیست که خطرناک باشه با دارو کنترل می شه.خوب با دارو کنترل شد اما فطرت آدما رو که نمی شه با دارو کنترل کرد.

یعنی واقعاً حق این آدما مرگ نیست؟ یعنی واقعاً نمیشه آروم و بی صدا این آدما رو ( البته آدم که نه این منابع سرشار دیوانه کنندگی افراد ) رو نابود کرد؟

خدا چرا؟ یه سوال دارم ازت فقط یه سوال

مادره داره از دست پسره معتادش دیوانه میشه هی بیرونش میکنه باز بر میگرده عربده می شکه حقشو از زندگی و مادر و خواهرش میخواد. اونا چه گناهی دارن؟

حتما باید رسماً بزنی یکیو بکشی تا به جرم داغدار کردن آدما کشته بشی؟ اونم به حکم شرع و قانون؟ خدایا تو این مرگ و دوست داری؟ اجازه میدی کسی به اسم قاتل که نفس یه بدبختیو گرفته بمیره اما اونایی که زنده موندن و زنده زنده دارن بقیه رو نابود میکنن زنده نگه میداری؟

خدایا یه کم فکر کن.

جون جوونای دست گل

پدر و مادرهای ارزشمند و عزیز و عالم و میگیری و ما بهش می گیم تقدیر . انسانهای افسارگسیخته ، انسانهای بیماری که به تشخیص دادگاه فقط باید آدم بکشن تا جونشون گرفته بشه رو زنده نگه میداری؟

خدایا ، خدایا من دیگه حرفی ندارم

خودت یه کم فکر کن

جون اشرف مخلوقات بیشتر فکرکن......


+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 12:27  توسط گلچهره  | 

هرگز کسی اینگونه فجیح به کشتن خود برنخاست که من به زندگی نشستم!

میدانی؟

هرگز خودم را نخواهم بخشید .

هرگز ظلمی که به خود و تو روا داشته ام را نخواهم بخشید.

اینک داستانی را رویاروی خود می بینم که که خود نویسنده ی آنم . اما نمی دانم چگونه و با کدام حربه به پایان رسانمش.در این داستان پر از فرازو فرود تو تسلیمی و من سرگردان.توان گذاشتن و رفتن تمام نیمه کاره رها نمودنش را در خود نمی بینم میخواهم به پایان برسانمش اما هر بار که عزم خود را جزم می کنم به یاد می آورم که تو تسلیم سرنوشتی و خیلی پیشتر از من پرواز مرا باور کردی و به دغدغه هایت خندیدی.

می دانم و میدانی که با تمام خنده هایت گاهی هم با گریه فریاد می زنی یعنی تمام شد ؟ نسیمی که هر صبح بر من می وزید کجا رفت؟ یعنی پایان فصل اول کتاب ما این بود؟

و من در فصل دوم ، خود را محاکمه میکنم به ظلمی که به تو و خودم روا داشته ام می نگرم و در دادگاه به نفع هیچ کس رای نمی دهم نه تو و نه خودم و کسی را تبرئه نمی کنم.

چقدر فریاد زدم مرا رها سازند اما هیچ کس با من همدل نبود و من در دادگاه تلخی به محاکمه خود برخاستم

فصل سوم کتاب را آغاز میکنم  در سومین فصل سال به شروع تازه ای فکر میکنم اما نمی دانم پایانش چیست؟

درد دارم شاید آثار شکنجه هائیست که خود بر خود روا داشته ام تو  مرا محاکمه نکردی کناری رفتی تا من از خود بازجویی کنم و رای نهایی من به خودم گذشتن از تو بود.

/* /*]]>*/


نپرس از حال من انگار امشب

شروع تلخ یک بازی شوم است

تو گویی روشنی گم کرده راهش

که رنگ چهره اش رنگ جنون است

 

نپرس از حال این لولیِ مغموم

از این آشفته جانِ بی سَرو دست

کسی که اینچنین در خانه خود

سرود غربت و ماتم سُرودَست

 

نگاه خیس من تصویر روزیست

که در آغوش تو دلشاد بودم

همان روزیکه که گویی در بر تو

زعشقت چون یکی بیمار بودم

 ..............................................

...............................................

...............................................

...............................................


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 16:41  توسط گلچهره  | 

تکرار

نفرین به روزهایی که تکرار می شوند و گویی هیچگاه به پایان نمی رسند هر روز تکرار داغ های گذشته و همیشه .هر روز دلواپسی و هیجان و دلهره .هر روز خیال پردازی و رویا و مرور خاطرات از دست رفته.

نفرین بر اجبار ، نفرین بر زور ، نفرین بر جبر و این سنت های تلخ دیرینه.

هر روز می آیم و تو را نمی بینم . نمی دانم چند صباح دیگر تاب خواهم آورد و چند شب دیگر از دوری تو نخواهم خوابید و اگر خوابی باشد چند صبح دیگر به شوق تو بیدار خواهم شد.

نمی دانم . خود نمی آیی که من نبینم تو را یا آنکه توان رویایی با نامم را نداری که سلامی بگویی تا لحن آرامش بخشت بر ساحل رویاهامان لنگر بی افکند.

باری... چه بخواهی چه نخواهی حضورت همیشه جاریست و من چشم به چراغی ، تا روشن شود و من چه سخت و من چه تلخ راه را می پیمایم بی چراغ روشن تو..........

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 14:33  توسط گلچهره  | 

نخواستم باشی نمی شود که نباشی


بی هم بودن را تجربه می کنیم. نمی بینیم ، نمی شنویم و نمی خوانیم همدیگر را .در انتظار چه هستیم؟ درانتظارر روزهای نو ، تجربه های نو ، ندیدن ها و نشنیدن ها و نبودن ها.....................

و هر روز نویی که می گذرد با خود می گویم اینست تکرار روزهای زوال.ما به آغوشی دلخوش بودیم و نبودیم. در انتظار سلامی بودیم و نبودیم با هم سخن می گفتیم و انگار خاموش بودیم. تجریه می کردیم بودن را . با هم سرودن را بی آنکه بدانیم  دیر یا زود خواهیم رفت .

گفتی مرا بگذار و بگذر.

گفتم مرا بگذار و بگذر.

جمله ای ساده به سادگی قدم زدن هایی که برگها و درختان همراهمان بودند و ما روزهای عاشقی را فریاد می زدیم .می خواندیم و می رفتیم و بی خیال از درد فردا ها زخم را عمیقتر می کردیم.

زخمی به نام گذاشتن و گذشتن.

و من اکنون بی تو روزهایی را تکرار می کنم که سراسر خاطره اند سبزند و رویایی و تو حسرت می بری بر لحظاتی که چه کم بودند انگار و ما را با خود به جایی نرساندند.

مرا و تو را در راه جدایی بدرقه کردند و رویاها و حسرتها و اندوهها را توشه راهمان.

این روزها خالی تر از همیشه ام خالی از تو از دستانی که می توانست مال من باشد و نیست.از درختی تنومند با سایه ای فراخ و آغوشی همیشه گشاده به سویم . افسوس که این زندگی به سادگی همان روزها نیست و هزار رنگ و هزار چهره بر من رخ می تاباند و مرا در خلایی عجیب فرو می کشاند.

کاش پر بودم .پر از تو پر از حضور تو .حضور واقعی تو .........

حضور واقعی تو .........

حضور واقعی تو .........



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 17:11  توسط گلچهره  | 

.........

/* /*]]>*/


می کشد غم بلندم را

خواب تلخ خستگی هایم

سبزی هجوم رویایی

سایه سار سیاه اندوهم

****************************************************************

چشم بر تصویری دوخته ام تا چراغ تو روشن شود و با سلامی آرام گیرم............................


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 10:38  توسط گلچهره  |